پویا و پارساپویا و پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

دوقولوها

روز مادر

امسال روز مادر برای مامانی تون با هر سال فرق داره آخه امسال  طعم شیرین مادر بودن رو چشیده و البته تازه فهمیده که چرا مقام مادر اینقدر بالاست نه به خاطر زحمتها وسختی هایی که مادرا میکشن به خاطر این که دل و حون وفکروذکر و خلاصه همه  چی شون میشه بچه شون دیگه خودشون رو گم می کنن  امسال بابایی برا روز زن برام یه دوربین دیجییتال خرید از وقتی  شما به دنیا اومدین دوست داشتم یکی داشته باشم تا ازتون  کلی عکس و فیلم داشته باشم برا روز مادر هم خدا بهم امسال  دو هدددیییهههه خیلی خیلی با ارزش داده که درسته نگهداری  ازشون برام یه خورده سخته ولی عاشقشونم شما بهترین هدیه  هایی...
2 خرداد 1390

دندون پارسا

  این هفنه خونه خودمون نبودیم خونه مامان بزرگ وبابابزرگ هاتون بودیم پارسا خیلی بی قراری میکرد    متوجه شدم دندونش ریشه زده خیلی خوشحالم   راستی امروز دو تاتون حسابی پکر بودین آخه امروز دور وبرتون حسابی خلوت بود همه شم سر مامانی خالی کردین خوشی این هفته حسابی از سرم پرید    ...
24 ارديبهشت 1390

روز معلم

دیروز روز معلم بود پویا و پارسا هم فهمیده بودن آخه با روزای دیگه فرق داشتند برا قدردانی از مامانی و بابایی حسابی اذیت کردن مخصوصا وقتی مامانی شون تنها بود خلاصه این اولین هدیه روز معلم بچه ها به بابا و ماماننشون  بود خوشکلای مامانی از ته قلب آرزو میکنم همیشه شاد و خوشحال باشین و با لبخند قشنگتون هر سال بهترین هدیه رو بهمون بدین جی بهتر از سلامتی و خوشی شما دو تا  
13 ارديبهشت 1390

سال نو با یه مامان خیلی گرفتار

بعضی از دوستان ایراد میگیرن که خیلی دیر به دیر مطالب و.بلاگ رو به روز میکنم خوب چه کنم اینقدر گرفتاریم زیاد شده تو طول روز آرزوی یه لحظه بیکاری رو دارم مخصوصا از بعد از عید که برگشتیم خونه ی خودمون سیزده روز عید که خونه فامیل حسابی به پویا و پارسا خوش گذشت نه اینکه همش تو بغل بودن فکر کردن همیشه همینجوریه حالا هم توقعشون بالا رفته به هر حال سختی ها رو فقط به خاطر دو گل قشنگم تحمل میکنم ...
21 فروردين 1390

پارسا

اینم پارسا که برابه دنیا اومدن مثل پویا عجله نداشت اگه دست اون بودتا نه ماه به دنیا نمییومد مثل باباش صبور و بی خیال دنیاس عکس جدید پارسا(نمایشگاه ماشین آبادان)     ...
23 اسفند 1389

واکسن 6ماهگی

این هفته سرم شلوغ بود نتونستم بیام تو کل سال هیچ مهمونی نداشتیم اما این هفته 3سری مهمون داشتیم البته یکیشون مامان بزرگتون بود که خیلی کمکم کرد آموزش رانندگی و شروع مدرسه هم همین مدت بود واکسن 6ماهگی تون هم  رو تو این هفته زدم خلاصه مامانی  تو این هفته حسابی کچل شد البته همه میدونن که من همیشه همه کارام با همه ...بدترین قسمتش واکسن 6ماهگیتون بود که اشک منو بیشتر از شما راه ا نداخت   ...
23 اسفند 1389
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دوقولوها می باشد